غزه در خون است. «هولوكاست» كار خود را كرده است و اسرائيل – اين غده سرطاني را به پا نموده، آن را بدتر از «سگ هار» و «گرگ درنده» به جان جهان اسلام و مسلمين انداخته، و امريكا اين شيطان بزرگ با حمايت مادي و غيرمادي همهجانبه آن را در نسلكشي مسلمين تقويت ميكند. اين يعني «گفتوگوي تمدنها» با لحاظ «دموكراسي»، «حقوق بشر» و «آزادي» و ...
اگر دروغ بودن هولوكاست – مبناي مشروعيت اسرائيل – پس از مطرح شدن توسط رئيسجمهور دنبال ميشد، و اگر مدافعان هولوكاست دروغين از خاتمي گرفته تا برخي نظاميان يكشبه رجل سياسيشده و راستهاي ناراست و ... در سياستي سنجيده، غيرشتابزده، خردمندانه، و ... رئيسجمهور را بمباران نميكردند، تا اسرائيل همچنان «مشروع و قانوني» بماند، امروز غزه در خون نبود!
اين يك واقعيت است. واقعيتي دردناك و وحشتناك كه «غزه در خون است». اما مهمتر از آن قدس در دستان يهود – اين دشمن قسمخورده اسلام و قرآن و پيامبر اعظم صليالله عليه و آله، اسير است و سرزمين فلسطين به وسيله مشتي يهود و صهيونيست در اشغال!
هولوكاست بايد شكسته شود، دروغبودن و هدفمند بودن آن بايد افشا گردد، و غرض نسلكشي و تمدنكشي اسلامي آن توسط غرب جنايتكار، هر چه زودتر بايد عريان شود. اگر چنين باشد، قطعا غزه ديگر در خون نخواهد بود، و فلسطين در اشغال نخواهد ماند، و قدس شريف از اسارت يهود آزاد خواهد گرديد.
حال وظيفه ما – مسلمانان و بالاتر، شيعيان شهادتطلب و حسيني عليهالسلام ايران چيست؟ آيا پيش افتادن از امام، و تحت فشار قرار دادن زعيم براي «اعلان جهاد» تكليف شرعي و وظيفه ديني ماست؟ آيا تحصن در فرودگاه و درخواست اعزام به غزه ؟! جلو افتادن از امام نيست؟ هر چند اين اقدامات برخاسته از روح ديني و حس بشردوستي باشد؟
اين كه ايران را سراسر، جوانان و نوجوانان، پيران و ميانسالان عاشورايي تشكيل داده است، يك واقعيت است، و اين كه «عاشورا» ايران را «كربلا» ميكند، واقعيتي ديگر. به همين دليل بود كه سه دهه پيش «سايرونس ونس» دريافت: آيتالله خميني ميتواند ميليونها جوان شهادتطلب ايراني را براي جنگ با امريكا بسيج كند. (نقل به مضمون)
اما يقينا اين روحيه و ايمان، و اين شيفتگي و عشق بايد در پيروي از امام باشد، نه عقبماندن از او و كوفهساختن و نه پيش افتادن و واداشتن به پذيرفتن حكميت.
امام معصوم معيار حق است، و نايب او مقتدايي است كه بايد:
- فرامينش را شنيد و اطاعت كرد.
- ضميرش را دريافت و به آن پرداخت.
- مصالح و منافع مورد نظرش را در زماني كه به او نياز دارد به سرعت دنبال كرد.
آيا امروز رهبري معظم امر به اعزام به غزه كرده است؟
تحصنها، تجمعها و طومارها و فريادها بايد باشند تا جهان ددمنش آمادگي ملت ايران را در ستيز با اسلامستيزان، به ويژه غده سرطاني اسرائيل با پشتوانه امريكا بنگرد و بداند.
اما استمرار و اوجگيري اين تحصنها و تجمعها و به ويژه صف بستن در فرودگاهها براي اعزام، چه مطلبي را دنبال ميكند؟
خبرها از حضور «طيفهاي سياسي خاص» در ميان اين تجمعات دارد. برخي چهرههايي كه طرح دروغ بودن هولوكاست را در زمان داشتن پست و مقام و وكالت و ... تخريب ميكردند، در بين تحصنكنندگان رفت و آمد دارند. چهرههايي كه با تندرويهايي كه «مصرفي جز مطرحشدن فردي» برايشان ندارد، و از آنسو، براي نظام اسلامي در ديپلماسي خارجي هزينهزاست، از گردانندگان برخي تجمعات شدهاند.
بدون آن كه خداي ناخواسته اصل تحصن، تجمع و اعتراض عليه جنايات اسرائيل، و درخواست حمايت همهجانبه از غزه مورد شبهه باشد، اما بايد پرسيد؛ اين گردانندگان، ملاقاتكنندگان يا مصاحبهكنندگان – حتي در اطراف رئيسجمهور – كه امروز تاب و قرار ندارند، در دولتهاي تسليم و ذلت 16 ساله كجا بودند؟! وقتي آن دولتها براي امريكا و انگليس در ورود به افغانستان و عراق فرش قرمز پهن كرد، كدام كلمه از اين افراد نوشته شد يا كدام «زمزمه»اي از آنها شنيده؟
جلوتر بياييم! وقتي خاتمي با سفر ننگين به امريكا «هولوكاست» را تاييد كرد، و «اسرائيل» را مشروعيت بخشيد، اين خانم و آن آقا، كدام ناله را در اعتراض سردادند؟ و اين طيف خيلي انقلابي و خيلي عدالتخواه چه دردي در خود احساس كرد؟
وقتي ننگيننامه دولت خاتمي به «بوش» افشا شد كه حتي خلع سلاح حزبالله لبنان در آن پيشنهاد شده بود، اين افراد چرا هيچ بروز و ظهوري نداشتند؟ آيا در همه اين موارد، «ديوار اعتماد» ساختهشده توسط هاشمي و خاتمي براي آنها اطمينانآور بود؟
خدا نكند كه جناحها با اسامي ارزشمند و رسومات سياسي آلودگي منتشر كرده و گروهي هر چند پاكدل را ابزار كار سياسي خود يعني همان مافياي قدرت و ثروت گردانند.
مافيايي كه به تازگي به عدالتخواهي روي آورده و از ميان اصولگرايان، گروه و افراد و تندرو يافته است.
امروز غزه در خون است! همه آمادهايم و چشم به فرمان مقام معظم رهبري دوختهايم. نيروهاي موظف بيش و پيش از همه به اين مهم ميپردازند، و بقيه لحظههايي را انتظار ميكشند كه «ولي» امر كند. انتظاري سازنده و معنادار!
خدا كند در آن روز همه آماده باشند! همه استشهادي! همه عدالتخواه! و همه اصولگرا! و همه ولايتمدار!
سرور آزادگان، پس از ورود به مكه (كه براي رفتن به كوفه به آن سفر كرده بود) به سران قبايل بصره نامهاي نوشت، و آنان را براي ياري خويش دعوت فرمود. در اين نامه امام تاكيد فرمود: «اينك پيك خود را به سوي شما ميفرستم، شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت ميكنم، زيرا در شرايطي قرار گرفتهايم كه ديگر سنت پيامبر از ميان رفته و جاي آن را بدعت فرا گرفته است. اگر سخن مرا بشنويد، به راه سعادت و خوشبختي هدايتتان خواهم كرد. درود و رحمت و بركت خدا بر شما باد.
انگيزه و هدف اساسي قيام حسيني عليهالسلام همانگونه كه در وصيتنامه آن حضرت آمده، «امر به معروف و نهي از منكر» بود، و عاشورا يعني امر به تشكيل حكومت اصيل ديني با زمامدار اصلح و اجراي احكام متعالي قرآن كريم، و نهي از حاكميت بدعتگزاران و قدرتطلباني كه با هر وسيله بر كرسي قدرت تكيه زده و خود را خليفه پيامبر صليالله عليه و آله ميخواندند!
واقعا «بدعت»ها چه بود كه «خون خدا» بايد براي آن ريخته ميشد؟ مگر نه آن كه حاكميتي به نام مسلمانان وجود داشت و «نومسلمانان»، يا «مسلمانان نوگرا» از يك «حزب اموي» بر آن حكومت ميراندند؟ با قرائت «مردمسالارانهاي» كه مردم هم تابع آن بودند، و «مشروعيت از نوع مردمي»، «يزيد لعين» و «خاندان پست» و «حزب ننگين اموي» را همراهي ميكرد!؟ آيا جز اين واقعيت در سال 61 هجري واقعيت ديگري ميتوان ديد؟ «اكثريتي» همراه با يزيد، و راضي به اشرافيت و تجملگرايي و دنياپرستي او! اكثريتي كه سران آن از «رانتجويي» و «بهرهگيري از فرصتها و امكانات» شكمبارگي يافته (البته از زمان عثمان به اين سقوط تن داده بودند)، و «حزب اموي» را مسلط بر خود نموده بودند!
چرا كوفيان پيمانشكن پس از دعوت از امام، بار ديگر به يزيد پيوستند، و بزرگترين جنايت تاريخ را رقم زدند؟ زيرا «اكثريت» حكومت يزيد را طبق يك ساختار سياسي مدرنِ حزبي، پذيرا شده بود، و بدعتهاي تحريفگر، دينستيز و سنتسوز را بر خود حاكم كرده بود!
آيا جز با ريختهشدن خون خدا، چنين منكري، نهي ميشد، و جز با اسارت آل الله معروف شناسانده ميگرديد؟
امروز نيز بدعتها بايد شناخته شوند. تحريفها و انحرافها و مجريان و مروجان آن بايد به مردم معرفي شوند.
بدعتها در نادر موارد معدودِ مداحي و مرثيهخواني خلاصه نميشود، و عَلَم و كُتلي كه براي عزاي خون خدا به حركت در ميآيد «انحراف و تحريف» نيست. اينها اگر هست، در برابر بدعتها و انحرافهاي اساسي محلي ندارد، و خسراني ايجاد نميكند.
اما «فقه تخصصي» را ترويج كردن و «مرجعيت شيعه» را نشانه رفتن، و «تقليد و مقلِد و مقلَد» را در «كارشناسيهاي علمي» واژگونه ساختن، بدعت است يا انحراف! كه دين را و مذهب را به نابودي ميكشاند. مثلا ميتوان در اين «فقه تخصصي»، هاشمي رفسنجاني را به دليل حرفه ساختوسازي، «فقيه اقتصادي» ديد، و نسبت به اختصاصيسازي و معاملات رباخواري، از او رهنمود گرفت! مگر او نبود كه در برابر «اعلان حرمت ربويبودن معاملات بانكي و اقتصادي»، فرياد كرد: «كسي حق ندارد بگويد بانكداري ربوي است، جامعه اين را پذيرفته است» (نقل به مضمون) و ميتوان «محمد خاتمي» را فقيه آزادي ديد و از «برپا كردن شبهاي يلدا» با اختلاط زن و مرد و استقبال و حضور هنرپيشههاي بدنام، تا تعظيم و سجده در پيشگاه انگليسيها براي گرفتن شال دكتراي دروغين، و دستدادن با زنان در ايتاليا، به وي اقتدا كرد؟
رواج بدعتها و انحرافها و تحريفها، به نام «نوگرايي» يا همان «اصلاحطلبي» بيداد كرده است، و بيش از همه «عاشورا» را مورد تهاجم قرار داده است. به دليل رواج منكر، و ممنوعيت معروف، اما چماق طالبانيسم، خرافهگرايي، ارتجاع و تحجر ...
بيجهت نيست كه «ريچارد نيكسون» در استراتژي اسلامستيزش ميگويد بايد: «نوگرايان مسلمان را در كشورهاي اسلامي حمايت كرد و از آنها در مقابل بنيادگرايان سود جست».
اينك عاشورا در پيش است و بدعت و تحريف و انحراف بيواهمه در حال رواج! در اين سير راست از چپ پيشي ميگيرد و چپ در انحراف و سقوط سرعت بيشتري مييابد! و واژگونگي ارزشها و اصول نزد قدرتطلبان و سياسيكاران تا بدانجا پيش ميرود كه «محمد خاتمي» با بيپروايي بگويد: «اصلاحات ما هم اين افتخار را دارد كه به اباعبدالله تأسي دارد»!!!
انا لله و انا اليه راجعون.
«لنگه كفش الزيدي» خشم و قهر و غرور مسلمانان بود كه بر «هيكل پليد بوش»، تمام شيطان بزرگ را به سركردگي تمدن و تفكر وحشي غرب، حداقل تحقير كرد. تحقيري كه عزت مسلمين، عظمت تفكر و تمدن اسلامي و افتخار جهان آزاده را ابراز نمود و مورد حمايت همه آزادانديشان جهان به استثناي اصلاحطلبان برانداز و مافياگران داخلي ايران، قرار گرفت.
خيزش اسلامي، بالندگي افتخارآميز و حيات پويا و معنادار مسلمانان در اين حركت به نمايش درآمد تا «گفتوگوي تمدنهاي خاتمي» را با تمام «ذلت و نافرجامي» و «بيگانهپرستي و ذوبشدن در توحش تكنولوژيك غرب» به مصاف گرفته، بيش از گذشته ناكارآمد كند.
لنگه كفش الزيدي براي برخيها در داخل ايران پيام داشت.
1. هاشمي رفسنجاني كه 16سال با توسعه امريكايي در پي ژاپن يا كرهجنوبيشدن ايران بود. تا توانست «اختصاصيسازي» كرد و بازارها را با واردات به قول خود «اشباع» نمود، و حلقههاي سرمايهخوار و رانتجوي، و خانوادهسالاري و مديران تجملگراي لايقي چون كرباسچي و موسويان و ... را پرورش داد، و در مثبتترين اقدامات با «اشرافيت» و «تفرعن» و «تكبر رفتاري»، «برج» و «بارو» و «پاساژ» و ... ساخت تا تمدن اسلامي مورد نظر خويش را كه هيچ وجه اشتراكي با گفتمان پيامبر اكرم صليالله عليه و آله و ائمه اطهار عليهمالسلام نداشت، بنماياند و خود «سردار سازندگي» شود، كه دومي شد و اولي «يك بدعتگزاري انحرافي از اسلام» را نتيجه داد و سكولاريسم برانداز خاتمي از آن متولد شد! بداند كه لنگه كفش يك مسلمان در پرتاب به سوي غرب شيطان، اصول است و ارزش، پيشرفت است و تعالي.
2. امروز حدود چهارسال است كه هاشمي بر طبل سياست سازش و تسليم و عقبنشيني 16ساله ميكوبد. دولت نهم و شخص احمدينژاد را تا «بيبند و باري سياسي» تخريب ميكند كه؛ «چرا بازگشت اقتدار و عظمت اسلامي را در ديپلماسي خارجي» پي گرفته است. حربه «تهديد و ارعاب» او اگر چه هرگز كارساز نبوده، ولي او علاوه بر سخنرانيهاي زنجيرهاي و بيسابقه (از حيث تعداد و محتوا) خطبههاي جمعه را هم بينصيب نميگذارد. «بحراني بودن»، «در خطر بودن»، «ببر زخمي»، «دشمن جدي» و ديگر تعابير و كلمات بيمحتوا اما هدفمند هاشمي، تمامشدني نيست. حال «لنگهكفش الزيدي» بايد براي اين «شخصيت» و «اسطوره» و «ستون» ساختهشده براي نظام اسلامي، يك عبرت آشكار باشد، كه احمدينژاد در رياست بر قوه مجريه نظام اسلامي، ختم غائله سازش و تسليم و وحشت و تحقير مسلمين» را اعلان نموده است.
3. «خاتمي» دستآموز و نامزد هميشگي هاشمي رفسنجاني، كه امروز بيش از گذشته مورد حمايت اوست، از «لنگه كفش الزيدي»، بايد بياموزد كه «خمشدن»، «تعظيم» و «تكريم» و حتي «سجده» بر غرب، جز همان «كاغذپاره دكتراي دروغين» و يا «شال اسارت» فرهنگي و تمدني يعني غربزدگي هيچ چارهسازي ندارد. خاتمي و ديگر نامزدهاي اصلاحطلبي برانداز بدانند «حمايت آشكار بوش» يا «اوباما»، «ساركوزي» يا «سران اسرائيل» از روي كار آمدن مجدد اصلاحطلبان و به تعبير ديگر «شكست احمدينژاد» پاسخي بدتر از «لنگهكفش الزيدي» دارد. آيا تشيع بالنده پذيراي مجدد افرادي در حاكميت نظام اسلامي است كه افتخار و دستاوردشان براي ايران، «تحقير ملي» است؟ يعني «ما با حمايت امريكا بر شما حاكم خواهيم شد» ؟
4. لاريجاني كه «نمايش وحدت ملي»اش، عرياني «اصول» او را به ملت نشان داد نيز از «لنگهكفش الزيدي» درس بگيرد. چراغ سبز نشاندادن به بيگانگان در «تشكيل كابينهاي از محكومان و مجرمان و ستيزهگران با «ولايتفقيه»، هنري بود كه تنها امريكا و بيگانگان از آن استقبال نمودند. به ويژه آن كه در «جاي مدرس» تكيه زده و هاشمي و ناطق و كروبي را به سخنراني بخوانند تا آنها نيز هر چه دل تنگشان ميخواهد بگويند.
وي كه سال گذشته از «دولت وحدت ملي» سخن گفت، با سخنراني و داد و فرياد نميتواند راهكار هاشمي و خاتمي را در ناديده گرفتن شعور و ذهن و فعال ملت دنبال كند، و مسأله ننگين «دولت وحدت ملي» را كه در واقع «وحدتي عليه ملت» است، تكذيب نمايد. همچنين لاريجاني به ياد داشته باشد، واژگان «سنجيدگي»، «تدبير»، «عقلانيت» و «راهكارهاي سولانايي»، نيز توفيقآور نيست! غرب سلطهگر است و تحقيركننده نژادپرستانه ملتها، و اين حداقلي از تمدن وحشي غرب ميباشد كه حداكثر نسلكشي و قتلعام تمدني اسلامي اسلامي است. بنابراين «تبريك نمايندگان امريكا را به مناسبت رياستش بر مجلس شوراي اسلامي» به فال «بد» بگيرد. علاوه بر آن كه به همه اين علتها بر نمايندگان اصولگرا است كه براي انتخاب رئيسي ديگر كه «مورد بغض سياستمداران امريكا باشد»، تصميمگيري جدي نمايند.
5. راستهاي ناراست، آنها كه مايه دلخوشي اصلاحطلبان برانداز به دو علت گرديدهاند، يكي آن كه گفتمان مرده اصلاحطلبي را دنبال ميكنند، يعني «مردهشويي»! و ديگر آن كه به دليل «قدرتطلبي ويژه» و «حضور در حلقه مافياگران» مايه اميد اصلاحطلبان براي رياستجمهوري گرديدهاند، محسن رضايي و قاليباف، اين نظاميان يكشبه «رجل سياسي» شده كه بسيار «محبوب» و «مطلوب» ملت نيز هستند! و شايد لاريجاني با «عقلانيت كامل مثلث «رضايي، قاليباف، لاريجاني»! را بر همين اساس تشكيل داده است، و ناطق نوري و ديگران نيز به «لنگهكفش پيامآور الزيدي» بينديشند. ارتباطات بدونمرز، اميدهاي حزبي و هزينههاي هنگفت مالي، اگر دموكراسي را در همهجاي دنيا پيروز ميكند – كه ذات دموكراسي بر سرمايهداري و فريب است – و اگر 16سال در ايران ساز و كار حاكم بوده است، در «معجزه هزاره سوم» فلج گرديد. اين ملت بهپا خواسته است و جهان را بار ديگر به دنبال خود در ايستادگي عليه سلطهگران بيدارباش داده است.
شكست و تحقير سلطهگران و عزت مسلمانان پيام ملت ايران است. سياسيكاران اموال از كجا آوردهاند را براي روزهاي ديگر ذخيره كنند! آيا ملت ايران از «الزيدي» درك و شعور و ايمان اسلامي بيشتر و والاتر ندارد؟ ايران مهد تشيع است و عاشورا نزديك!
محمد خاتمي، فريبكارترين دموكراسيها را به نمايش گذارده است. لگدمال كردن شعور ملي، تهاجم به احساسات ملت، خشونت گفتاري و حرص قدرتطلبانه، دموكراسي مورد اعتقاد اوست كه اين روزها وي را حالتي يورشگرانه داده است.
مگر چندي پيش وي تهاجم اصلاحطلبان را فرمان نداد؟ در روزهاي پيش و در مراسم سياسي – انتخاباتي سالگرد آيت الله خاتمي، محمد خاتمي مادر خويش را هم به ميدان آورد. خاتمي كه ژست غربزدگي را بيش از هر وجه شخصيتي قبول دارد، و خردگرايي شعاري دين و انسانيت و اخلاق را به مصاف ميطلبد، امروز براي قبضۀ مجدد قدرت و اتمام ماموريت اصلاحطلبي برانداز به هر اقدام نامعقولي دست ميزند .
شايد سال گذشته بود كه يك نشريه اصلاحطلب تصويري نا مناسب از مادر خاتمي به عنوان همسر 80 ساله يك روحاني عاليمقام درج كرد تا كليد انتخابات نافرجام خاتمي را زده باشد، و امروز در مصاحبه ديگر، رضايتنامه مادر خاتمي ضامن رايآوري او قرار گرفته است. آيا مضحكتر از اين مسايل را ميتوان در كارنامه فريبكاري دموكراسي و دموكراسيخواهان يافت؟ خاتمي كه مريد و دانشآموز عناصري چون حجاريان است، چگونه به اين سقوط تن در ميدهد تا پرونده عوامفريبي را از انتشار «شجرهنامه سيادت» و «خوابنماشدن زن ارمني» و... در انتخابات 76، امروز با كشاندن مادرش به عرصه كامل كند؟
اما سخن اينجاست كه اصلاحطلبي برانداز با همه يال و كوپال حامياني چون آمريكاييها در خارج و هاشمي رفسنجاني در داخل و منابع هنگفت مالي به خوبي ميدانند كه «يك ملت بپا خواسته» جز به اخراج اين طيف برانداز راضي نيست. از اين روي درصدد است نارضايتي يك ملت را به وسيله زر و زور تزوير، با رضايتنامه مادر خاتمي دگرگون كند.
آيا يك ملت آگاه و بپا خواسته عليه مافياي قدرت وثروت به «فقد شعور» گرفتارشده تا اينگونه حيلههاي اصلاحطلبانه، در او تاثير كند؟ آيا مارگزيده را دوباره گزيدهشدن، آنهم توسط افعيهاي هفتسر مافيايي چه اصلاحطلب و غير آن نشان از هوشمندي دارد؟
محمد خاتمی با امید به حمایت و انتظار بیگانگان به سرکردگی آمریکا، بار دیگر یورش به نظام اسلامی را برای قبضه قدرت پی گرفته است. او در داخل حمایت «هاشمی» را دارد، چنان که عضو اصلاحطلب در گفتوگوی خود تاکید داشته و تهاجم هاشمی نیز آن را مینمایاند و هوادارانی از گروههای تجزیهطلب، فاشیستهای ضدمردم، ابتذالگرایان و برخی هنرپیشههای سینما و...، این همه مقبوليت مردمی اوست.
«مشروعیت» وی علاوه بر حمایت هاشمی از او، مبنای دیگری هم دارد و آن نامزدی توسط سازمان نامشروع مجاهدین است و البته حزب مشارکت! بنابراین خاتمی یک نامزد کاملاً مشروع و مقبول است! و او گزینه اصلی و دارای بیشترین پایگاه مردمی اصلاحطلبان میباشد!
اما این فرد که 8 سال حاکمیت ویرانگرش ماموریتی اصلاحطلبانه به جهت براندازی اسلام و نظام اسلامی بود، این روزها هم مانند 8 سال مسؤولیت! مردم را و شعور مردم و درک مردم و احساسات مردم و آگاهی مردم را مانند «ایمان دینی و پایبندیهای مذهبی آنها» مورد ترور قرار داده است. از این رو گستاخانه، حضور خود را و یا حاکمیت ویرانگر مجدد اصلاحطلبی را نجات ایران میخواند.
کافی است سری به تجمعات اصلاحطلبانه کشید تا صفی از تجزیهطلب و اراذل و اوباش اسلامستیز و مستهایی از شراب غربزدگی تئوری و علمی را دید که چگونه با سردادن نالههای «ضد منافع و مصالح ملی» و حتی «فروش ایران به آمریکا را در معامله هستهای» صرفاً برای رضایت شیطان بزرگ دنبال میکنند. من با حضور در چنین مجامعی این نالههای مرگبار اصلاحطلبانه را به عنوان «مخالفت با سیاستهای هستهای و ضد آمریکایی احمدینژاد» آشکارا شنیدهام. همین افراد با «اشتیاق بازگشت خاتمی دارنده لباس دین و اصلاحطلبی برانداز» را استقبال میکنند و در عینحال راهکارهای قدرتطلبانه و ثروتاندوزانه و سازشکارانه هاشمی را به عنوان «حامی و ياور امروز و دیروز اصلاحطلبی» ارج مینهند. دها و صدها نیروی مومن بیزار از عناصر ضدملی حاضر در این جلسات، گواه این ادعا هستند.
بنابراین خاتمی مشروعترین و مقبولترین کاندیداي اصلاحطلبی برانداز، برای انهدام اسلام و ایران در اجرای اصلاحطلبی اعلام آمادگی میکند. آیا ملت خداجوی ایران به این اندیشه ناپاک فرصت دوباره خواهد تا به حاکمیت چنگاندازد و خاتمی و غیرخاتمی از این طیف ماموریت ناتمام اصلاحطلبانه را به اتمام رساند؟
فقیه پارسا و زاهد آیت الله مدرسی یزدی
رحلت جانگداز آیت الله مدرسی یزدي، ضایعهای برای روحانیت تشیع بود، مانند عروج تمامی فقها و علمای ربانی، پارسایان و زاهدانی که رفتار زاهدانهشان بیش از مراتب از مراتب علمی آنها، در ترویج دین «تاثیرگذار» است.
دو سال پیش در سفري به شهر مؤمنپرور یزد، افتخار داشتم به محضر این عالم ربانی برسم. چند دقیقه ملاقات که برای رهیابی به یک عمرکافی بود. همان زمان در مقالهای شأن والای روحانیت شیعه را با اشاره به سادهزیستی بیمانند زندگی این عالم مطرح نمودم. باورکردنی نبود در شرایطی که نزدیک به دو دهه، سیاسیکاران حرفهای و قدرتطلبان ثروتاندوز هرگونه سادهزیستی تقوا و دنیاگریزی دینی را با عمل «قارونی» خود به چالش گرفته بودند، این عالم برجسته در محقرترین خانه و ابتداییترین اسباب و لوازم زندگی به سر میبرد. اتاق او پوشیده از «یک زیلو» بود، اتاقی گچی در خانهای بسیار قدیمی با دالانی طولانی و گچهای ریخته شده! پرده مستعملی بر اتاق آویزان و بالش و پتویی تمیز و ارزانقیمت، همین!
اما بر این بالش، کوهی از عظمت، تقوی و زهد و علم و دین تکیه زده بود و چونان اولیاء الله سخن میگفت. خدا را گواه میگیرم که به محض ورود به آن اتاق محقر اما پرعظمت بیاختیار زمزمه کردم: «السلام علیک یا ولی الله»
آیت الله مدرسی یزدی مظهر روحانیت عظیمالشان شیعه بود که برخلاف چند غاصب لباس روحانی، با پشت پا زدن به ثروت و مکنت، دنیایی از نفوذ، محبوبیت و عظمت و جلال «روحانی» را به همه مریدان ارزانی میداشت. او واقعاً نماد کامل روحانیت تشیع بود که وجودشان، زندگیشان، زهد و تقوی سادهزیستیشان، رسواگر زراندوزان قدرتطلبی است که با آبروی دین و روحانیت بازی میکنند. خداوند این سلاله زهرای مرضیه را با اولیاء و انبیاء محشور و راه الهیاش را پر رهرو نماید.
